وقتی کسی رو دوست داری

 

 

   بـہ בلمــ میگویمــ :

                                  آלּ
یوسفے کہ بـہ کنعانشــ برگشتــ

                                
  استثنا بوב . .

                                                          تو غمتــ را بخــور . . !!

 

 

 

 
 
هر کسی که کنسرت رفته اگه دوست داره میتونه خاطره ی کنسرتشو برام بنویسه یا ایمیل کنه :)
 
اگرم کنسرت نرفتین میتونین درمورد روزی که با این دو ستاره آشنا شدینو برام بنویسین... :)
 
کلا این وبلاگ برای شماست... :) :-*
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1392ساعت توسط تینا "مجنون کامران"|

 

مجازات میشم به جرم جدایی

کجایی که بغضم داره سنگ میشه

الان چند وقته چشاتو ندیدم

عزیزم نمیگی دلم تنگ میشه

.

.

.

.

ماهی عزیزم اجازه داد و خاطره ی کنسرتشو گذاشتم

اینم آدرس وبلاگش با نیلوفر جون داستان میخک

.

.

.

.

.

۱۵ اسفند ماه سال ۸۹ تو کلاس من و دوستم وایستاده بودیم و دوستم داشت ماجرای یکی از دوستاش رو برام تعریف میکرد که یهو گوشیش زنگید...به اسم روی گوشی نگاه کردیم...اسم من بود!!... من گوشی نبرده بودم پس صددرصد گوشیم دست یک نفر دیگه بود... با کلی دلهره و نگرانی دوستم گوشی رو برداشت....الو الو گفت ولی کسی جواب نداد...بعد من دوباره شماره خودم رو گرفتم...بابام بود...تند تند و پشت سر هم گفت: عکسای پاسپورتت رو کجا گذاشتی؟ حالا منم هول کرده بودم اصلا نمیدونستم عکسام رو کجا گذاشتم...سریع گفتم: توی کمد رو بگردین پیدا میشه...اونم فوری قطع کرد...دوستم که گوشیش دستم بود وقتی فهمید بابام عکسای پاسپورتم رو میخواسته سریع گفت: همین الان باهات شرط میبندم که برای باکو میخواسته!

منم نیش خند زدم و گفتم: من از این شانسا ندارم برای بیمه ای چیزی میخواسته! این قضیه فراموش شد تا اینکه من رسیدم خونه...مامان در رو برام خیلی خیلی ریلکس باز کرد...خداییش خوب بلده نقش بازی کنه...همون اول گفتم عکس رو برای چی میخواسته اونم گفت برای بیمه میخواستن! به افکار دوستم خندیدم و رفتم تو اتاق....کیفم رو گذاشتم رو زمین و اومدم که بشینم روی تخت یهو چشمم به چندتا کاغذ افتاد که روی تخت افتاده بود...ولی اولین چیزی که خورد توی چشمم عکس کامران و هومن و هنگامه بود که زیرش نوشته شده بود "رزرو بلیط کنسرت" اولش داشتم فکر میکردم...الان واقعا نمیدونم اون لحظه چه احساسی داشتم....واقعا نمیدونستم چی باید بگم....ولی تنها چیزی که یادمه اینه که تمام عکسای کنسرت های مختلفی که کامران هومن رفته بودن جلوی چشمم اومد....

مامان حالا میخندید و من گریه میکردم...بالا پایین میپریدم و هی میگفتم":نه من باور نمیشه ،مگه میشه؟، یعنی میخوام از نزدیک ببینمشون؟" ...برام مهم نبود که بتونم باهاشون عکس بندازم یا نه ...برام مهم این بود که بتونم قبل از مرگم تا چند قدمی کامران هومن باشم...اونا بخونن و من جیغ بکشم...سریع به دوستم هم اس دادم که حدست درست بود و اونم با هیجان خوشحالی میکرد....مثل اینکه همه دوست داشتن من برم و اونا رو ببینم....قرار شد من و مامان و بابام و خالم بریم...4 تایی...ولی خالم کنسرت نیاد...برای من هیچی مهم نبود...اینکه با چه وسیله ای برم اونجا کدوم هتل اصلا برام اهمیت نداشت....فقط میگفتم بریم کنسرت!...قرار شد با اتوبوس از راه زمینی بریم چون اونطوری بیشتر خوش میگذره...واقعا هم همین بود...همسفران عزیز لطف فرمودند و از همون اول که راه افتادیم تا وقتی که بعد از 8 ساعت رسیدن به باکو زدن و رقصیدند....

هتل ،هتل بسیار زیبایی بود و بهترین هتل باکو....حتی من فکر کردم شاید کامران هومن بیان اونجا...چون من و خالم توی یک اتوبوس دیگه بودیم زودتر رسیدیم...توی هتل هم پوسترهای کنسرت رو زده بودن...همون شب هم کنسرت سپیده و منصور بود...در واقع ما فردا شب باید میرفتیم کنسرت...یهو تو هتل توی لابی چشمم خورد به عکس کامران هومن که زیرش نوشته بود 6 فروردین مهمانی و جشن با حضور کامران هومن...حالا فرض کنید من چه حالی شده بودم...ساعت 10 شب مهمونی شروع میشد و ساعت 8 شب بود که ما توی هتل بودیم...حالا من دور خودم میگشتم و هی میزدم تو سر خودم....رفتم به لیدرمون گفتم و گفتش برم از یکی که نشسته بود اونجا بپرسم قضیش چیه....به اون فرد گفتم : ما فردا میتونیم تو کنسرت کامران هومن رو از نزدیک ببینیم؟امضا و عکس بندازیم؟... حالا من داشتم سکته میکردم اونم در کمال آرامش گفت : نه نمیشه بیا من خودم بهت امضا میدم ... منم داد زدم و گفتم: اینطوریه؟؟؟من از همتون شکایت میکنم...من به تمام دوستام قول دادم براشون امضا بگیرم اونوقت شما د رکمال آرامش میگید نمیشه؟ - امشب میشه باید بلیط بخرید... - هزینش؟ - نفری135 دلار!... باور کنید تمام بدنم یخ کرد ...آخه خودتونو بذارید جای من واقعا میشد ما 135 دلار که به ایران میشه 135 هزار تومن بدیم بریم برای 2 ساعت بمونیم تو جایی که هیچ کس از هتلمون نمیخواست با ما بیاد و ما باید تک و تنها میرفتیم...مقرون به صرفه نبود...

وایستادم تا بابام بیاد....منم کارد میزدی خونم در نمیومد...با لیدرمون هم دعوام شد بهش گفتم: آقای مثلا محترم من باید برم اونا رو ببینم نه فقط بخاطر خودم بخاطر دوستام...باور کنید من از شما شکایت میکنم... -دست من نیست با همون آقا هماهنگ کنید....ازاینکه اینقدر خونسرد بودند حرصم گرفته بود...اعصابم خورد بود...بابام اومد و با کلی آب و تاب بهش گفتم...اونم رفت پیش همون فرد ...اونم قول داد که منو هرجور شده ببره که از نزدیک ببینمشون...کمی تا قسمتی خیالم راحت شد...حالا هرجا میدیدمش بهش میگفتم من فراموش نشم...

تا شب کنسرت...ساعت 8 شب کنسرت شروع میشد و ما ساعت9 اونجا بودیم...خوشبختانه قرار بود 9:30 برنامه شروع بشه...از دم در 5بار وسایلمونو گشتن...اون فرد رو دیدم اونم سریع گفت برید تو سالن...سالن هم نسبتا شلوغ شده بود..رفتیم وسط وایستادیم ..نمیتونستم برم جلو چون همه در حال رقصیدن بودن و فکر کنم مست کرده بودن...آهنگ های ایرانی میذاشتن مردم هم با آهنگ میرقصیدن...اول هنگامه اومد روی سن...من کلی حوصلم سر رفته بود...آهنگاش هم طوری نبود ما برقصیم...ولی بیشتر بخاطر کامران هومن اومده بودند...نوبت اونا که رسید..اولش پدرام اومد روی سن و دور رو نگاه کرد و رفت...فقط من میشناختمش بقیه اصلا هیچکس رو نمیشناختن....واقعا نمیدونم چه احساسی داشتم...حالم نه خوب بود نه بد...صدای درامراومد..بوم بوم بوم...بعد صدای رامین زمانی تو گوشها پیچید... " خانم ها آقایان این شما و این دوتا ستاره استثنایی موسیقی ایران کامران هومن"

صدای جیغ و سوت با هم قاطی شده بود...همه دوربین ها رو بالا گرفته بودن و نمیذاشتن ما چیزی ببینیم...همه ی دستا بالا بود و همه به جلو هل میدادن...یهو صدای آهنگ من اگه نباشم اومد و اول هومن اومد روی سن ...میپرید بالا و پاییین و نمیذاشت ببنیمش...بعد کامران...نمیدونم چرا اون موقع هیچ احساسی نداشتم...فقط میخندیدم...

b856_6.jpg

اون لحظات رو دوست داشتم...همه ی آدمایی که تو کنسرت بودن رو دوست داشتم...همه چیز رو دوست داشتم...دختر پسرایی که میرقصیدن و دائم میخوردن به من رو دوست داشتم...دوربینی که از دست یک پسری که با من کل انداخته بود و افتاد روی بینیم و تمام دنیا جلوم سیاه شد و با دیدن کامران همه چیز رو فراموش کردم رودوست داشتم...اینکه سر آهنگ بگو منو کم داری همه دستاشون پایین بود و من دستم رو بردم بالا و رو به کامران گفتم: بگو منو کم داری و اونم دستشو مثل من رو بهم کرد و گفت : بگو منو کم داری رو دوست داشتم...اینکه هومن دائم شیطونی میکرد و آب میخورد رو دوست داشتم...اینکه یک قسمتی همه با هم فریاد میزدند : هومن هومن هومن و کامران با لذت گفت: "من به شما افتخار میکنم که اسم برادرمو اینطوری صدا میزنید" رو دوست داشتم...اینکه کامران به ترکی گفت: "من ترکی بیلیرمااا!!!یعنی من ترکی بلدمااا!!!" رو دوست داشتم....اینکه کامران راحت برای آزادی داشتن فریاد میزد رو دوست داشتم...اینکه کامران به من نگاه میکرد و میخندید رو دوست داشتم... اینکه جلوی همه فریاد زدم : کامران اونجوری حرف نزن میام بوست میکنماااا و همه چپ چپ نگاهم کردن رو دوست داشتم...اینکه من و مامان با هم فریاد میزدیم کامران دوست داریم هومن دوست داریم رو دوست داشتم...اینکه هومن با بادیگاردی که روی سن اومده بود میخواست برقصه رو دوست داشتم...اینکه کامران همش میخندید رو دوست داشتم...اینکه کامران گفت: "یعنی میشد ما فردا با شما میومدیم ایران؟" و ما همه با هم میگفتیم : آره بیایید رو دوست داشتم...اینکه کامران ادای افتادن روی مارو نشون میداد و میگفت: "میخوام شیرجه بزنم" و همه میگفتن: بیا بیا پایین رو دوست داشتم...اینکه آخر کنسرت عین مرده شده بودیم رو دوست داشتم...اینکه از آخرین آهنگ یعنی فدای سرت هیچی نفهمیدم رو دوست داشتم...اینکه در راه برگشت به هتل بغض گلوم رو فشار میداد و گریه ام دراومده بود رو دوست داشتم...اینکه اون آشنای بدقول منو نبرد تا اونا رو ببینم رو دوست داشتم...اینکه هر آهنگی که تموم میشد کامران هومن همدیگرو بغل میکردن رو دوست داشتم...

d864_08769457538000376983.jpg

در کل از این کنسرت یک نتیجه گرفتم: کامران دائما میخنده!!!جدی میگم از اون اولش که اومد رو صحنه خندید تا وقتی که رفتن پایین...خودش میدونه خیلی خوشگل و نازه دائم دل میبره...و یک نتیجه ی دیگه اینه که این دو برادر واقعا عاشق همدیگه هستند...دائم باهم بودند و بهم لبخند میزدند...تا کامران یک تیکه آهنگ رو با احساس میخوند دست زدن ها و جیغ کشیدن ها اوج میگرفت و هومن با خنده به کامران نگاه میکرد و دست میزد براش...همینطور کامران برای هومن ...واقعا صحنه های قشنگی بود...ولی با اینکه کامران اولش که اومدند روی سن به همه گفت : "نکنه میخواید تا آخر برنامه این دوربین ها رو بالا بگیرید..." و جالب این بود که هیچ کس گوش نداد و ظلمی در حق اونایی شد که نتونستن ببیننشون...درکل خوش گذشت و کلی لذت بردیم...رقص بسیار زیبایی انجام دادند...حرفهای بسیار زیبایی زدند و مارو خوشحال کردند...از تمام اشخاصی که نتونستم براشون امضا بگیرم معذرت میخوام خودمم نتونستم نه باهاشون عکس بندازم نه امضا بگیرم...

 b844_9.jpg

چند کلمه از طرف من برای شماها!!!:::

دوستان عزیزم میخوام یک چیزی بتون بگم به عنوان یک دوست یا به عنوان یک فن کامران و هومن از من بپذیرید:

عزیزان من اگه میخواید برید کنسرت که مثلا اونا رو از نزدیک ببینید و لحظات خوب و قشنگی رو درکنارشون بسازید خواهشا این کارو نکنید! باور کنید برای خودتون دارم میگم ، آره درسته من رفتم و از نزدیک دیدمشون ولی آیا فکر میکنید چیزی برای  من عوض شد؟؟نه ، من هنوز همون ماهی هستم هنوز همون آهنگ ها رو گوش میکنم ، هنوز با دیدن کامران از تو تیوی قربونش میرم، هنوزم با دوستام درمورد عکساشون و کنسرتاشون حرف میزنیم...به خدا هیچی تغییر نکرد...البته چرا یک چیزی تغییر کرد ...اونم روحیه ی منه! به خدا آدم مشکل روحی و روانی پیدا میکنه...اصلا فکرشم بکنید من رفتم با اونا عکس هم انداختم امضا هم گرفتم...چه فایده ای داره؟هیچی ، فقط بیشتر دلتنگ شدم....الان بیشتر دوستای من دوست داشتن جای من بودنو میرفتن کنسرت ولی نمیدونن وقتی کنسرت تموم میشه آدم چه حسی پیدا میکنه...آدم معتاد میشه...مثل الان من که معتاد شدم دوباره برم کنسرت و از نزدیک ببینمشون...نمیدونم شاید این افکار من اشتباهه!!ولی اینو میدونم که در آینده ای نزدیک حتما یه سر دیگه باید برم کنسرت..چون واقعا اینطوری افسرده ی افسرده میشم...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

به امید بازگشتتون به ایران......


برچسبها: ماهی
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1392ساعت توسط تینا "مجنون کامران"|



      قالب ساز آنلاین